عاشقانه میگویم ، از استاد عشق و سخن
در حیرتم از این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست تا هست میکشندش به خواری و خشم تا مرد میبرندش به عزت سر دست ------------------------------------------------------------------------------------------- شمعی که روشن است محفل عشق را.... کاش قدر خوبان را تا هستند بدانیم! شاهکار باران فردوسی عصر امروزم "معینی کرمانشاهی" که تاریخ ایران را در مجموعه نفیسی به نام "شاهکار" به نظم کشیدند معيني كرمانشاهي از «شاهكار» به عنوان اثري ملي ياد كرد كه با اميد به خدا و دعا به درگاهش، از او ميخواهد سلامتش را حفظ كند تا اين اثر را به پايان برساند. ---------------------------------------------------
با قلم جان برای او سرودم از دل. تقدیم به استاد عشق *چه سبز شد هوای دل ز بارش کلام تو! شکوفه خفت در سخن،بهار شد غلام تو هوای شعر در سرم و مستم از هوای تو *زدم پیالهء سخن، به باده و به جام تو ستاده ام به پا کنون، که مدح گویمت همی چگونه مدح گویمت؟!فدای آن مرام تو دوام عمر خواهمت ز عرش کبریا ولی تو زنده ای به شعر خود،کلام تو دوام تو اگرچه بال من شدی ز شعر ها ی ناب خود به هر کجا سفر کنم، کبوترم به بام تو نباشدم توان آن که چون تو شعر گویمی لسان کوتهم ببین،دهد به من پیام تو ز شعر تو ، ز یاد تو،ز عشق در کلام تو نوشتم این غزل کنون، برای تو، به نام تو.* تقدیم به استاد قلم "معینی کرمانشاهی" سراینده خاک پای استاد"مژده ژیان ------------------------------------------------------------------------ * توضیح :در قسمتهایی از اشعار استادکلمه ها به صورت حروف مجزا از هم(د و س ت..) نوشته شده، یا گاه یک کلمه بارها تکرار شده، ودر قسمتهایی از اشعار استا د شاخه ای گل خودنمایی میکند که این جسارتها تنها نشانگر عشق و علاقه و حظ اینجانب از خواندن و نوشتن این واژه های ناب است که با شور می خوانمشان وبا عشق می نگارمشان و هدف القاء حس اشتیاقم به شما دوستداران شعر اوست. * مدیر وبلاگ"مژده ژیان" بسی رنج بردم در این سال ســــی پی افــــــکندم از نظم کاخی بلند حاجـــی تو حجـــازی شو ، من کـــــــــعبه در آغوشم رحيم معيني كرمانشاهي مدار چرخ،به کجداریش نمی ارزد رحيم معيني كرمانشاهي یک سال میگذرد و من امید دارم در وادی شاگردی استاد کاری مقبول به نام ایشان ارائه داده باشم. جانشان دور از هر گزندی نامشان همواره در یادها و بر زبانها دلم می لرزد که نبودنت را در بوق و کرنا فریاد کنند و بگویند که: رفت دلم میگیرد از این سکوت سردی که در بودنت استخوان میسوزاند دلم از موی سپیدیت که با خاکستر شعر رنگ باخته میگیرد دل من تنها با کلام تو جان میگیرد و با خیال نبودنت هر لحظه هزار بار میمیرد. بمان ای ماندنی ترین سخن عاشقانه ی مهر در کلام شعرت. (قلمت سبز /جانت بی نیاز از طبیب/ چه دلنشین/چه ساده چه روان سخن میگویی استاد!) "مژده" تو زیبا نیستی من کلک زیبا آفرین دارم بهار من گذشته شاید درود بر تواستاد عشق درود بر قلم بهاری و سبزت مژده ژیان بهار ۱۳۹۱ بر ا ستاد بزرگ معینی کرمانشاهی و دوست دارانش مبارک سیمین دانشور هم رفت دریغ که در بودنشان یادی از آنها نمیکنیم! تسلیت به جامعه ی هنرمندان و هنر دوستان و استاد بزرگ" معینی کرمانشاهای"
http://moeeinikermanshahi.blogfa.com/90024.aspx از او بخوانید![]()
![]()
عجم زنده کـردم بدیــن پـــــــــــــــارسی
که از باد و باران نیابد گـــــــــــــــــــزند
بناهای آباد گردد خــــــــراب
ز باران و از تابــــــــــــــــــــــــــــش آفتاب 
![]()
![]()
آن نـــــور کــــه مــــن بینم هــــــر کـــــور نمی بیند
این نامه که من دارم ، باز است و بسی خوانا
محروم نمی خواند ، مغرور نمی بیند...
دو روز عمر،به این خواریش نمی ارزد
سیـــاحت چمـــن عشــق،بهر طایر دل
بـــه خستگــــی و گرفتاریش نمی ارزد...
نـــوازش دل رنجیـــده ام مکــــن ای عشق
کـــه خشـــم یار به دلـــداریش نمــــــی ارزد
بـــه نقش ظاهـــر این زندگی،چه می کوشید
بنـــا شکــسته،بــــه گــــلکـــــاریش نمــــی ارزد
بگـــــو به یوســـف کــــنعان،عـــزیز مصــــر شــــدن
بـــــه کـــــــوری پـــــــدر و زاریــــــش نـــمـــــــی ارزد
در ایـــن زمــــانــه مــــــجـــوییــــد از کــــســـی یــاری
کـــــه خــــود بــــه مــــنت آن یاریــــــش نـــمـــــــی ارزد![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
من در آن كوشش كه چون بندم دهان خويش را
دل در اين جوشش كه بفزايد فغان خويش را
شكوه ها هم مرهمي بر سينه ي مجروح نيست
در دهان بايد بسوزانم زبان خويـــــــــــــــش را![]()
رنجها با نقش نو هر لحظه بر حيرت فزود
از كدامين رنگ بشناسم زمان خويش را
هر چه غم رنجم دهد در سينه جايش گرمتر
واي من كازرده سازم ميهمان خويش را
هر گلي افتد ز شاخي من به خاك افتم ز رنج![]()
با نسيمي ميدهم از كف توان خويش را
چون شدم بي بال و پر خورشيد سوزانتر دميد![]()
با پر خود هم نبستم سايبان خويش را
داغم از دشمن به دل افزون ولي ماندم تهي
روز سختي كازمــــــودم دوستان خويش را
هر كه دامان پاكتر آتش به دامانتر به عمر
امتحانها كرده ام اين امتحان خويش را
ناله سوي عرش دارم از عذاب فرشيان
تا چه تيري در ميان بندم كمان خويش را
هيچ سيمايي به چشمم راستين نقشي نداشت
پوچ ديدم چون حبابي آرمـــــــــــان خويش را
چونكه سوزاندي خدايا شعله آنسانم ببخش
تا زنم آتش زمين وآســــــــــــمان خويش را
جز غباري زين بيابان هيچ سو چشمم نديد
زآنكه گم كردم از اول كاروان خويـــــــش را ![]()
![]()
![]()

تو شیدا نیستی، من شور شیدا آفرین دارم
تو در بزم من این آوازه مستی به خود بستی
تو رسوا نیستی، من بزم رسوا آفرین دارم
جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد
تو لیلا نیستی، من عشق لیلا آفرین دارم
در این گلزار از هر سو خرامد سرو آزادی
تو رعنا نیستی، من چشم رعنا آفرین دارم
تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم
تو رویا نیستی، من فکر رویا آفرین دارم
تو با شیرینی شعر من اینسان مجلس آرائی
تو گویا نیستی، من طبع گویا آفرین دارم
تو سود اشک من هستی که جوشانتر ز دریایی
تو دریا نیستی، من اشک دریا آفرین دارم
تو را چون طور و خود را همچو موسی در سخن دیدم
تو سینا نیستی، من برق سینا آفرین دارم ![]()
![]()
شعر ترانه: حسین معینی کرمانشاهی 
چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی
چه بوده ان گناه من که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید
شکوفه جمال تو شکفته در خیال من
چرا نمکنی نظر به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید
تو را چه حاجت نشانه من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از من ارد گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذاری که از تو ارد گهی به سوی من پیامی
بهار من گذشته شاید![]()
غمت چو کوهی به شانه من
ولی تو بی غم از غم شبانه من
چو نشنوی فغان عاشقانه من
خدا تو را از من نگیرد ندیدم از تو گر چه خیری
به یاد عمر رفته گریم کنون که شمع بزم غیری
بهار من گذشته شاید ![]()
![]()
![]()
![]()
بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامه پاکی دگر وپاکی دامان دگر است
کس ندیدیم که انکار کند وجدان را
حرف وجدان دگر و گوهر وجدان دگر است
کس دهان را به ثناگویی شیطان نگشود
نفی شیطان دگر و طاعت شیطان دگر است
کس نگفته است ونگوید که دد ودیو شوید
نقش انسان دگر ومعنی انسان دگر است
کس نیامد که ستاید ستم وتفرقه را
سخن از عدل دگر ، قصه احسان دگر است
هرکه دیدم بخدمت کمری بست بعهد
مرد پیمان دگر وبستن پیمان دگر است
هرکه دیدیم بحفظ گله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است
هرکه دیدیم بهم ریخته احوالی داشت
موی افشان دگر و سینه پریشان دگر است
هرکه دیدیم دم از طاعت سلمانی زد
نام سلمان دگر وکرده سلمان دگر است ![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |






